قبیله تردید

 

قبیله تردید

 

 

سرنیزه قبیله تردید از طلاست

این قوم شرم، زاده شیطان- فرشته هاست

 

آن بیست سال پیش، که اینجا نبوده اید

حالا بهای سیر و سیاحت به پای ماست؟

 

ـ آن روزها که قسمت بیعت نبود حیف

این سرنوشت هم که نویسنده اش خداست!

 

ثروت سوار باد شد و گشت و گشت و گشت

افتاد پای منبرحاجی که باصفاست

 

حاجی هنوز خطبه نخوانده بلند شد

لا اترکوا صلاة که آئین انبیاست

 

پا از رکاب خسته این اسب پس بکش

تشویش ذوالجناح از این سوی ماجراست...

 

هر چند، خانه های شما را که گرم کرد

سوزی که در قصیده جانسوز کربلاست.

 

هر چند، خانه های شما را وسیع کرد

نذری که پای پنجره- فولادی رضاست.

 

هرچند، چهره های شما را قشنگ کرد

گلگونی طراوت خونی که بی بهاست.

 

آقا! شما که سعی و صفاتان مکرر است

سجاده ای بزرگ برازنده شماست!

 

گرگی که رسم برّه شدن را نمی شناخت

حالا به حرفهای پسندیده مبتلاست....

 

 تندیس مردهای خدا گونه دیدنیست!

ایمان برای چهره تزویر، ادعاست.

 

این چهره های زیر ردا شرم بادشان

این قوم غم ندیده که با جمع پا به پاست.

 

هرچند می شود که شبی استغاثه کرد

ـمعصوم بوده ایم؟

بشر ممکن الخطاست.

 

حتی دعای خسته دلان مستجاب نیست

اینجا سکوت، آخر فریادهای ماست.

 

دیگر پدر نمانده اگر بود می شمرد

فرزندهای وارث اندوه تا کجاست

 

مرد شبیه هرچه حقیقت چگونه ای؟

خونِ تو جوهرِهمهء روزنا مه هاست!

 

فرزندهای شاهد ما نور چشمی اند...

بنیادهای شاهد و جانباز هم بناست...

 

سهمیه، وام، کار، و این صندوق رفاه...

مردی که فکرمی کند این بچه از کجاست؟!

 

امشب،

تفنگِ کودکی ام

کاش

می چکاند؛

تیری

به گیجگاهِ جنابی که بی وفاست.

 

ما لابلایِ لایحه ها رنگ میشویم

وقتی که مردِ سینۀ دیوار، بی صداست.

 

همراهِ لحظه های همین درد مشترک!

هم بغض سالهای اسارت که ناسزاست!

 

همسنگرِ قدیمی ِایام اُفت وخیز

حاجی که زخم سینه یتان بازبی دواست!

 

مرد شکوه خط مقدم، سخن بگو

با واژه های ناب که در قصه ات  رهاست

 

ثابت قدم به پبش،  شهادت برای ماست

این صحنه های خیس مکرر که آشناست...

.

.

.

 

گفتی غزل برای کسی نان نمی شود.

ایمانشان وسیع،

که نان حرف نابجاست...

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
سامره حمیدیان

سلام بر مبارز عاشق . شعرت عالی بود و گویا و پر از درد . ممنونم از حضورت در وبلاگم . موفق باشی [گل]